می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است : خدای من از کارت دست نکش تا شکلی که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن
یاد این بیت سعدی افتادم:
خود کشته ی ابروی تو ام من بحقیقت
گرکشتنیم باز بفرمای به ابروی
متن تون خیلی زیبا بود از درک این روحیه شرقی خیلی لذت بردم
Posted by: flora at April 8, 2010 6:42 AMشاید خدایی با هر نمادی موجود نباشد اما اینرا فقط خود ادم می تواند از خویش بپرسد. گاه سرمایی را که ما را در بر میگیرد نمی شود نمیتوان انرا فهمید. اصلن متاسفانه
. من مادرم را دو ماهی پیش از دست دادم اما انگاه دریافتم تازه دوستی که این سرما را از سالهای کودکی حمل می کند می فهمم.
می توان خوشحال بود ادم سلامتیش را در سرماها و گرما ها تا سنی حداقل ازدست نمی دهد. در سلامتی میتوان خود برای دیگرا گرم بود و شاید ادمهایی دیگر را یافت که چنان میزیند اما استثنا که شاید هرگز انسان به انها برخورد کند و شاید اصلن در فاصله ی عمری ما قابل دسترس نباشند. برای تصادف نمی توان زیاد جویید.
زندگی پر از پدیده های زیبا ست کنار مان. هنر یا حتا دانستن.