چه حقیر است این عشق
گر بماند به میان من و تو
خود بمیرد در خود
گر ببندد در خود
من به خوبی می دانم
که ورای من و تو
هستی هست
عشق ما می میرد، مگر آزاد شود
رفتنت رنج من است
رنج من عشق من است
پس رهایت خواهم کرد
که تو را آزاد دوست دارم
پ.ک
می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است : خدای من از کارت دست نکش تا شکلی که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن
می دانی کی مرا از دست دادی ؟
همان روز که عشق زن بودن را از من گرفتی
همان روز که مردانگی ات را از من گرفتی
همان روز بود که دیگرمرد قدرتمندی نبودی
برای ستایش