April 10, 2010

رهایی

چه حقیر است این عشق
گر بماند به میان من و تو
خود بمیرد در خود
گر ببندد در خود
من به خوبی می دانم
که ورای من و تو
هستی هست
عشق ما می میرد، مگر آزاد شود
رفتنت رنج من است
رنج من عشق من است
پس رهایت خواهم کرد
که تو را آزاد دوست دارم

پ.ک

Posted by mehregan at 12:28 PM | Comments (1)

April 7, 2010

دعا

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است : خدای من از کارت دست نکش تا شکلی که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن

Posted by mehregan at 10:11 PM | Comments (2)

April 6, 2010

می دانی کی؟

می دانی کی مرا از دست دادی ؟
همان روز که عشق زن بودن را از من گرفتی
همان روز که مردانگی ات را از من گرفتی
همان روز بود که دیگرمرد قدرتمندی نبودی
برای ستایش

Posted by mehregan at 8:35 PM | Comments (3)