در خيابانی راه می روی.سرت را بالا گرفته ای.درختان لخت را نگاه می کنی.شاخه های بی شکوفه.آسمان را، که حالش مثل بهار است.آبی...خورشِد را که نگاه می کنی،چشمانت می سوزدديگر هيچ نمی بينی.چرخی می زنیو زير تگرگ خيس می شوی.