خاموش خود منم
مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمی سوزد
امسال
در سينه،
در تنم
شاملو
سلام خانومی یه آهنگ زیبا اینجا داشتی که دیگه نیست... می تونی برام بفرستیش؟
Posted by: دختر بس at March 4, 2006 8:58 PMاينكه اسمت مهرگان باشد و فاميليت معروفي، احترام آدم را برميانگيزي...
چقدر هوا سرد شده!
Posted by: معين at February 17, 2006 6:04 PMسلام..."یک سوال دارم"..چقدر شبیه این عکس بالایی هستی؟؟میدونم خیلی.. پس بهم دروغ نگو.
Posted by: یه غریبه اومد از راه.. at February 16, 2006 9:34 AMسلام مهرگان جان
خوبي؟
من هم وب نويس شدم.
به وبلاگم يه سر بزن .خوشحال مي شم.
به بابا و اكرم خانم و مينا و سارا هم سلام برسون .
به ما هم سر بزنيد
Posted by: Iman at January 26, 2006 1:56 PMبد موقع مزاحم شدم.نميشه نظري داد
Posted by: هسنا at January 24, 2006 9:26 PM...زنان اين سرزمين/بوي كافور را/ خوب مي شناسند/.. و هر چه فكر ميكنم/تنهايي/فعليست/ كه به جاي هر سه نقطه اي ميتوان فهميد
Posted by: dokhtare jahannam at January 21, 2006 9:52 AMسلام!كجايي چرا نمينويسي؟ دلم تنگه واسه شعرات.
Posted by: radium at January 15, 2006 2:37 PMو سلام ... بعد سالها.
Posted by: ... at December 20, 2005 3:55 PMگاهي اوقات تيز نگاه نمي كنيم به آنچه تاريخ رقم مي زند. گاهي اوقات دلمان مي خواهد كه آنچه را دوست مي داريم توجيه كنيم و گاهي اوقات هم دلمان مي سوزد اما چرا فرافكني مي كنيم؟ چرا؟ و چه را؟
Posted by: ahmad at December 17, 2005 1:34 PMسلام. اينجا چه ضيافت قشنگيه. خوشحالم اومدم. خداكنه يادم بمونه كه بازم بيام....
Posted by: ebi at December 6, 2005 9:54 PMخاموش خود منم
مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمی سوزد
امسال
در سينه،
در تنم
...........
چه سخت است در دل گريستن و اشك را در ماتمكده دل خشكاندن...سخت است
در حضور خلوت انس بودم و از انجا به اينسو روان شدم...
وبلاگت زيباست
خدانگهدار
زيباست....
Posted by: بهار at November 27, 2005 3:20 PMسلام مهرگان عزيز
بار اولي كه شعرهايت را خواندم شيفته آنها شدم و نظر خودم را صادقانه برايت فرستادم ولي مدت زيادي است كه خبري از تو نيست. در انتظار مطالب تازه ات هستم.
با بهترين آرزوها
آلن
Posted by: Alen at October 30, 2005 5:20 PMچه تلخ... چه غمناك...
Posted by: mana at October 17, 2005 1:29 AMديشب تمام ستاره های آسمان را فوت کردم تا هر چه زودتر صبح شود...! سلام..وبلاگ زيبايي داري! موفق باشي!
Posted by: غزاله at October 14, 2005 11:59 AMو ما همچنان ،
دوره مي كنيم شب را ، روز را ،
هنوز را ......
پايدار باشيد و خرم .
مهرگان عزيز،
می دانی؟! در اوج تنهایی شبهایم، نوشته های شگرف تو مونس من است... هر کدام را چند بار می خوانم و پی به حقایقی می برم که تجربه کرده ام كه همین مرا تسکین می دهد.
به امید روزی که آدمها واقعا همدیگر را با عشق دوست بدارند.
/ آلن
Posted by: Alen at October 10, 2005 11:53 PMانتخاب زيبايي بود
Posted by: عليرضا at October 7, 2005 3:03 PM