دوست دارم ساعت ها باهات صحبت کنم. من همان مهرگان کوچولو هستم که دقايقی طولانی خيره نگاهش کردی. همان مهرگانی که حضورش تو را از خيلی چيزها محروم کرد. گريان رفتی و ديگر نيامدی. يادت هست؟
حالا بزرگ شدم ولی همان مهرگانم. حالا می توانم احساساتت را درک کنم. من هيچ چيز از اين دنيا نمی دانم. ولی پا به دنيا گذاشته ام. دوباره متولد شده ام. همه جا برايم غريب است. فقط می دانم چيزی هست به نام عشق. عشقی که با وجودش عاشقانه گريه می کنم. تو می دانی من چه می گويم، تو خوب می فهمی، و حالا می دانم که چقدر دوستت دارم. می خواهم قوی باشم. مثل تو.
می دانی خيلی سخت است وقتی کسی را دوست داری و بايد بگويی خداحافظ.
salam be kojay aksat negah konam
be cheshmhayat
be labanat
az eshgh gofty valy manaz eshgh khasteam be andaze hame omre pedaranam
khasteam az be doosh bordan bar amanat khasteam az hame chiz
bego be kojay aksat negah konam
مهرگان عزيزم اولين باريست كه به مهمانيه خانه ي حرفهايت ميام كلماتت به دلم نشست همچنان افكار شيرينت......
تينا
قبل از هر چیز نگاه و چهره ی شیرین شرقی ات میخکوبم کرد و بعد آن پایین خطاب به سپی چیزی نوشته بودی... روزگاری بود که من وقتی دردانه بودم با این نام می خواندندم. تلخند زدم بی اختیار و باز هم به عکس ات نگاه کردم زیبارو...
Posted by: سپینود at August 4, 2005 1:42 PMدرود ,
درك اين درد فقط در تجربه آن است. آنروز براي من ابدي بود.
-----------------------
اي آمده از رويا
اي گمشده در باور
براي من
تو
فاصلهُ بين حقيقت و واقعيتي
-----------------------
بدرود
درك اين درد فقط تجربه آن است كه من 5 سال پيش براي اولين و آخرين بار داشتم.
اي آمده از رويا
اي گمشده در باور
براي من
تو
فاصله بين حقيقت و واقعيتي
بله... خيلي سخت...
Posted by: mana at July 27, 2005 6:27 PMسركار خانم معروفي! عالي بود.
دوستتان دارم.
سلام از ديدن وبلاگتون خوشحال شدم و لذت بردم
به اميد ازادي ايران از دست شاه ماردوش
به نظرم در ديالوگ ما ايرانيها در سريال در تلوزيون در تاكسي در آلمان در كره مريخ و در ... فقط بايد از دو جنس صحبت كرد شعر گفت و داستان نوشت همين برايت آرزوي موفقيت مي كنم.
Posted by: مسافر at July 10, 2005 7:13 PMدرود بر شما خواهر مهربان دوشیزه مهرگان .آفرین بر شما که به یاد گنجی هستید دوست دارم بیشتر باهم آشنا شویم اگر میشود به من سر بزنید ودر پیوند باشید.من دانشجوی ابر کارشناسی ادب پارسی هستم .سرگرم نگارش پایان نامه و پیگیری رخداد های سیاسی کشورم وجهانم. سروده ای از بامداد بزرک به گنجی پیش میکشم
" افسوس/ ما بی چرا زندگانیم //آنان به چرا مرگ خود آگاهانند" چشم به را ه و رایانه شبها تا پگاه بیدارم درتنهایی برهنه ی خود. .کامیاب باشید و ما را هم در یابید
پدرود در پناه مزدا اهورای یکتا.
زمان: 6:19 بامداد چهارشنبه 14 /تیر 84
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
سر آن ندارم امشب ،
ميزبان کسی باشم .
چراغ را خاموش می کنم و از
چشمان تو می نويسم .
سرانگشت تمامی جهان
ــ ناگاه ــ
زنگ حواسم را می فشارد .
فرياد می زنم ؛
" کسی در خانه نيست . "
آدما از آدما زود سير ميشن !!! ( و چقدر هم تلخ است اين جمله ... )
Posted by: hoda at June 28, 2005 1:52 PMعصيان زده مي گريند !؟
Posted by: aasi at June 26, 2005 4:43 PMسلام مهرگان. بابا تو هم بدتر از منی. سایت به این خوشگلی. حیف نیست صد سال یه بار چیزی توش بنویسی؟
Posted by: reza valizadeh at June 23, 2005 8:47 AMنوشته قشنگی بود
Posted by: علیرضا at June 15, 2005 12:44 AMگفتي برو گفتم به چشم اين بود کلام آخرين
گفتي خدا حافظ ِ تو ، گفتم همين ! گفتي همين .
گريه نکردم پيش تو با اينکه پرپر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
لبخند آخرين ِ من ، دروغ معصومانه بود
براي پنهان کردن ِ داغ دل ويرانه بود
من مات ِ مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره ي دل رفته بود من لاف بردن مي زدم
قلعه ي دل ، اسب غرور ، لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو اين همه يادگاري عشق
گفتم ببر هر چي که هست رقيب ِ جلد ِ چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز با فتح اين همه شکست
بازي عشق تورو جانانه باختم
مثه بازنده ي خوب مردانه باختم
همه ي ثروت من تحفه ي درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
..تولد
خوبه حالا ديگه از مرگ از سياهي كمتر ميترسي
اصلا ميترسي ؟
تولدت مبارك ...غريب نيستي
_عادت ميكني _
عادت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
ه.ا.سایه
ديوان شمس را خوانده اي؟ سراسر شور است و بي خودي، مستي و رقص. مي نشيني پايش، مي خواني و آرام در جذبه اش غرق مي شوي، بي خود مي گردي و به رقص مي آيي:
«يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا ...»
و ناگاه در ميان آن همه سرمستي، بيتي مي آيد که وزنش با مابقي شعر نمي خواند. زبانت را به لکنت مي اندازد... مي داني عاشقان مولانا چه مي کنند؟ خيلي راحت آن بيت را ناديده مي گيرند، علامتش مي زنند و ديگر بار نمي خوانند... عشق هم همين است عزيز!... سرمست مي شوي، لذت مي بري و خيلي راحت از روي سکته هايش مي گذري.
نشنيده اي که حافظ چه زيبا مي گويد:
«پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد.»
يا علي!
و من دقيقا مي فهمم چي مي گويي ! راستي ، رنجيده اي يا كه ديگر ............... .
اي کاش مي توانستم
خون رگان خود را
من ،
قطره
قطره
قطره
بگريم تا باور کنند .
اي کاش مي توانستم
ــ يک لحظه مي توانستم اي کاش ــ
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند
که خورشيدشان کجاست و
باورم کنند .
اي کاش مي توانستم !
Posted by: golroo at May 27, 2005 1:04 PMسلام
مهرگان عزيزم ,كجايي,دلم برات تنگ شده...
كاش ميومدي اينجا...
پشت پرچين يه رويا من و تو تنهاي تنها ميشينيم تا آخر شب حا لا خوابن همه جز ما دعوتت ميكنم امشب توي قلبم تا ببيني ساده اما با شكوهه لحظه هاي شب نشيني
تا زماني كه دوباره متولد نشوي نميتواني وارد قلمرو خداوند شوي.... و تو تولدي دوباره داشته اي.... بدرود
Posted by: دوزخ عشق بهشت at May 22, 2005 6:54 AM.
Posted by: ramin gereftar at May 21, 2005 4:40 PMبه احتمال قريب به يقين اين را براي پدرت نوشته اي . مرا كه يادت هست ؟ داشتم رد ميشدم گفتم سلامي عرض كنم . اما نه ... رد نميشدم به همين مقصد راه افتاده بودم. وقتي آدمها دور و برشان خالي ميشود و دلتنگ ميشوند ياد كساني مي افتند كه زماني آنها را رنجانده اند يا از آنها رنجيده اند.باز هم آمدم و به عكست نگاه كردم .
Posted by: ramin gereftar at May 21, 2005 4:39 PMاگر كسي بداند عشق چيست
هرگز عاشق نمي شود
تو به من غرور می بخشی،
مرا به زندگی لبخند می زنی،
شهامتت را مثل نان گدايی می کنم ازت،
پا بر صخره می گذاری
ولی نمی دانی
روی دلم راه می روی.
چشمه ی زلال خدا
دختر ايران
دست در جيبت می کنم
واژه ی راستی...
وای خدای من!
چقدر ماهی قرمز در اين چشمه
زاد و ولد کرده اند.
روی دلم راه رفتم
و تو را پيدا کردم.
رفيق مهربانم
مهرگانم
روی ميزم، روی کاعذم
کسی نشسته
که با جوهرش می نويسم هميشه.
با اينهمه
قلب من مثل ساعت کار می کند
تا تو از در
درآيی.