May 19, 2005

باز هم به عکسم نگاه کن

دوست دارم ساعت ها باهات صحبت کنم. من همان مهرگان کوچولو هستم که دقايقی طولانی خيره نگاهش کردی. همان مهرگانی که حضورش تو را از خيلی چيزها محروم کرد. گريان رفتی و ديگر نيامدی. يادت هست؟
حالا بزرگ شدم ولی همان مهرگانم. حالا می توانم احساساتت را درک کنم. من هيچ چيز از اين دنيا نمی دانم. ولی پا به دنيا گذاشته ام. دوباره متولد شده ام. همه جا برايم غريب است. فقط می دانم چيزی هست به نام عشق. عشقی که با وجودش عاشقانه گريه می کنم. تو می دانی من چه می گويم، تو خوب می فهمی، و حالا می دانم که چقدر دوستت دارم. می خواهم قوی باشم.  مثل تو.
می دانی خيلی سخت است وقتی کسی را دوست داری و بايد بگويی خداحافظ.

Posted by mehregan at 11:36 PM | Comments (29)