December 15, 2004

می دونی؟

توی اين کوير خسته می دونی
ديگه جون نداره پاهام
اما اينو نمی دونی می دونم
که تو اين سراب عشق چه گريونم
میدونی تو کلبه ی آرزوهام
از گذشته ی خودم پشيمونم

Posted by mehregan at December 15, 2004 2:55 PM
Comments

سلام
اين يك دعوت ساده است و يك ارتباط تازه با شما و دوستان شما كه به آنها دسترسي نيست و ندارم . خوشحال مي شوم كه سري به ...

Posted by: mohammad at January 17, 2005 3:50 AM

سلام عزيز...
كجايي تو؟چرا اينقدر دير به دير؟دلم برات كلي تنگ شده...

Posted by: marzieh at December 18, 2004 8:38 AM

سلام عزيز...
كجايي تو؟چرا اينقدر دير به دير؟دلم برات كلي تنگ شده...

Posted by: marzieh at December 18, 2004 8:38 AM

چه عجب مهرگان! کلی دل‌تنگت شده بوديم! يادت بوديم امشب. آقای درخشانی کنسرت داشت، سراغ سپيده را گرفتيم و ياد تو افتاديم. يادمان افتاد که خيلی وقت است چيزی ننوشته‌ای. مراقب خودت باش.

Posted by: داريوش at December 18, 2004 2:20 AM

به به چه عجب. می گفتی گوسفندی، گاوی، شتری حالا حداقل مرغی بابا دیگه نهایتش یه تخم مرغ که می تونستیم نیمرو کنیم .

Posted by: امین at December 17, 2004 11:28 PM

ميدوني؟خيلي دلم برات تنگ شده...كي ميايي اينجا؟؟

Posted by: ترزا at December 17, 2004 11:02 PM

گذشته ای بر باد رفته... آینده ای دور و موهوم... در ثانیه باید زندگی کرد

Posted by: md at December 17, 2004 3:27 PM

عزیزم هیچوقت از گذشته پشیمان نباش، ما در تجربه هامان قد می کشیم.
اما بخاطر بسپار تجربه را تجربه کردن خطاست.
می بوسمت

Posted by: خیال تشنه at December 15, 2004 3:21 PM