توی اين کوير خسته می دونی
ديگه جون نداره پاهام
اما اينو نمی دونی می دونم
که تو اين سراب عشق چه گريونم
میدونی تو کلبه ی آرزوهام
از گذشته ی خودم پشيمونم
سلام
اين يك دعوت ساده است و يك ارتباط تازه با شما و دوستان شما كه به آنها دسترسي نيست و ندارم . خوشحال مي شوم كه سري به ...
سلام عزيز...
كجايي تو؟چرا اينقدر دير به دير؟دلم برات كلي تنگ شده...
سلام عزيز...
كجايي تو؟چرا اينقدر دير به دير؟دلم برات كلي تنگ شده...
چه عجب مهرگان! کلی دلتنگت شده بوديم! يادت بوديم امشب. آقای درخشانی کنسرت داشت، سراغ سپيده را گرفتيم و ياد تو افتاديم. يادمان افتاد که خيلی وقت است چيزی ننوشتهای. مراقب خودت باش.
Posted by: داريوش at December 18, 2004 2:20 AMبه به چه عجب. می گفتی گوسفندی، گاوی، شتری حالا حداقل مرغی بابا دیگه نهایتش یه تخم مرغ که می تونستیم نیمرو کنیم .
Posted by: امین at December 17, 2004 11:28 PMميدوني؟خيلي دلم برات تنگ شده...كي ميايي اينجا؟؟
Posted by: ترزا at December 17, 2004 11:02 PMگذشته ای بر باد رفته... آینده ای دور و موهوم... در ثانیه باید زندگی کرد
Posted by: md at December 17, 2004 3:27 PMعزیزم هیچوقت از گذشته پشیمان نباش، ما در تجربه هامان قد می کشیم.
اما بخاطر بسپار تجربه را تجربه کردن خطاست.
می بوسمت