آمدم تا تو را بویم و تو: گیاه تلخ افسونی! به پاس این همه راهی که آمدم زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی به پاس این همه راهی که آمدم سهراب
مهرگان عزيز آمدم تا سري بزنم . انتخابت قشنگ است
Posted by: akram mohamadi at October 4, 2004 7:23 PMسلام مهرگان جون
من يك كار خيلي مهم باهات دارم ميشه يه وقتي بذاري باهات صحبت كنم خواهش مي كنم خيلي مهمه برام آفلاين بذار . يادت نره
اي كاش تمام اميد و مقصدت پايان را نبود .
Posted by: گون at September 11, 2004 6:37 AMسلام مهرگان جون
من يك كار خيلي مهم باهات دارم ميشه يه وقتي بذاري باهات صحبت كنم خواهش مي كنم خيلي مهمه برام آفلاين بذار . يادت نره
نمي گم كم پيدايي . . . رسما نيستي ! اميدوارم هر جا هستي سالم و خوش باشي . :)
Posted by: yasaman at September 7, 2004 6:11 PMدختر، دلم بدجوری تنگات شده. خيالم گرفته.
لعنت به دوری.
شايد اينچنين باشد !!!!!
Posted by: hiva at August 31, 2004 6:14 PMسلام مهرگان ملکوت!
به پاس صبر است و اميد که روزی دير يا زود، مجال آسايشی فراهم میشود. و تو، اما، اميد به سراب هيچگاه مبند و فراموش نکن که اين تو هستی که سرنوشت را میسازی اگر چه هزاران واقعه بدون اختيار و تصميم تو رخ میدهند. تويی که خود مرکز عالم خود هستی. دوزخ را خود بهشتی ساز که میتوانی.
شاد باشی و سبز
قبلهی گرفتار!
Posted by: داريوش at August 30, 2004 6:16 PMمگه تو تپلي ؟ - اين جمله تكيه كلام تو بود وقتي چهار پنج سال بيشتر نداشتي ، پاسخي بود به هر حرفي كه من يا دوستم كه به ديدن استادمان ( پدر شما ) آمده بوديم مي زدي ...... حالا .....
Posted by: sharipur at August 30, 2004 1:02 PMسلام مهرگان
كاش با وبلاگ تو آشنا نمي شدم, چون حالا بايد هر روز به ولاگ قشنگت سر بزنم......
گفته بودی که:
ـ چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات که يکدم مژه بر هم نزنی!
ـ مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود،
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!
منم يه وبلاگ دارم..... ولي چون ارزش ديدن نداره آدرسشو ننوشتم.....
من تمنا كردم كه تو با من باشي
و تو گفتي هرگز هرگز (پاسخي سخت و درشت)
و مرا غصه ي اين هرگز تو خواهد كشت
سلام خانم خوشگله. ديگه پاك ما رو فراموش كردي ها؟؟؟ خوبي؟
Posted by: فرین at August 28, 2004 12:07 AMو به پاس انهمه انتظار ...
Posted by: ابی at August 25, 2004 9:00 AMچه غريب ...وه چه قريب...
Posted by: leyli at August 22, 2004 11:28 AMمن نمی هراسم، من از ديگرانی که پيش از اين بودند و پس از اين نيستند نمی هراسم. تنها دلم تنگ است. دلم تنگ همه ی هستی نغمه ايست که روز و شب با من است.
وقتي واقعا كسي در تو راه برود, باور كن عزيز, باور كن كه تا بينهايت هم حتي براي ديدن زهرخند او حاضري بدوي.
هميشه همينطوری بوده
Posted by: دوست at August 14, 2004 2:32 PM