August 14, 2004

پاداش


آمدم تا تو را بویم


و تو: گیاه تلخ افسونی!


به پاس این همه راهی که آمدم


زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی


به پاس این همه راهی که آمدم


 


سهراب


 

Posted by mehregan at 2:14 PM | Comments (16)

August 6, 2004

خواب

شب بود. داشتم در يک ميدانچه ی خلوت قدم می زدم. دختری لاغراندام با موهای بلند و قهوه ای لب پله های کليسای مربعی شکل نشسته بود.
تا چشمش به من افتاد، خيره نگاهم کرد و گفت: تو کسی هستی که خدا خيلی دوستت دارد. از خدا بخواه که ستاره ای به تو هديه کند.
به آسمان شب رنگ نگاه کردم و از خدا يک ستاره خواستم. همان لحظه آتش بازی عجيبی شد. ستاره ها در هم می رقصيدند و گاهی مثل چرخ و فلک دور هم می چرخيدند. ستاره قشنگ و طلايی رنگی پرواز کنان در قاب آسمان نقش گرفت. ميدانچه شلوغ شده بود و همه ستاره می خواستند ولی اتفاقی نمی افتاد.
دختر نگاهی به من کرد و لبخند زد. به ستاره اشاره کرد و گفت: حالا اين ستاره مال توست، می دانی خدا چقدر به تو نزديک است؟
وقتی از خواب بيدار شدم انگار هنوز آتش بازی ادامه داشت. لبخندی زدم و باخودم فکر کردم: تعبيرش چيست؟
نمی دانم. فقط می دانم يک ستاره ی زيبا در آسمان مال من است.

Posted by mehregan at 6:33 PM | Comments (7)