آمدم تا تو را بویم و تو: گیاه تلخ افسونی! به پاس این همه راهی که آمدم زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی به پاس این همه راهی که آمدم سهراب
شب بود. داشتم در يک ميدانچه ی خلوت قدم می زدم. دختری لاغراندام با موهای بلند و قهوه ای لب پله های کليسای مربعی شکل نشسته بود.
تا چشمش به من افتاد، خيره نگاهم کرد و گفت: تو کسی هستی که خدا خيلی دوستت دارد. از خدا بخواه که ستاره ای به تو هديه کند.
به آسمان شب رنگ نگاه کردم و از خدا يک ستاره خواستم. همان لحظه آتش بازی عجيبی شد. ستاره ها در هم می رقصيدند و گاهی مثل چرخ و فلک دور هم می چرخيدند. ستاره قشنگ و طلايی رنگی پرواز کنان در قاب آسمان نقش گرفت. ميدانچه شلوغ شده بود و همه ستاره می خواستند ولی اتفاقی نمی افتاد.
دختر نگاهی به من کرد و لبخند زد. به ستاره اشاره کرد و گفت: حالا اين ستاره مال توست، می دانی خدا چقدر به تو نزديک است؟
وقتی از خواب بيدار شدم انگار هنوز آتش بازی ادامه داشت. لبخندی زدم و باخودم فکر کردم: تعبيرش چيست؟
نمی دانم. فقط می دانم يک ستاره ی زيبا در آسمان مال من است.