نقطه ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ورنه تا بنگری از دايره بيرون باشی
در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
حافظ
سلام خوشحال ميشم وبلاگ من هم سري بزنين ممنون
Posted by: مجید at July 1, 2004 12:36 AMگفتم : بگو كه دستهايت هنوز با من آشناست....
خنديدي، گفتي : دردهايمان با هم كه آشناست...........
از پس پرده نوايي دگر از يافتن " از جستجويي در ره يافتن زخمه بر ساز حضور ..
، ،ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي ..بايد غرق در سياليت حضور ره سپرد ..
مهرگان چرا نمي نويسي ديگه؟؟ دلم كلي برات تنگ شده. كاشكي ميامدين اينجا...
Posted by: فرين at June 19, 2004 3:42 PMsalam mehregan
omidvaram ke khobo khosh bashi
shere ziba va jalebi entekhab kardi ba ehsasi ziba va taghdir amiz
movafagh bashi
bye
shorute badish chye ,age sharte avval inbashe ,
Posted by: alireza at June 5, 2004 12:27 AMدوست من سلام
فكر كنم نامه اي از شما داشتم ولي بعلت چك نكردن صندوق نامه ام به مدت طولاني متوجه نشدم و بعد كه متوجه شدم در قسمت بالك بود و هزار حديث ديگر كه موفق به خواندنش نشدم بگذريم در هر حال نمي دانم موضوعش چه بوده است.
در ره منزل ليلي! حال اگر اين ليلي هزار عشوه و ناز كند چه؟ عشق مي شود مثل بي گاري. من مي گويم هر آنكه دل در گرو كس ندارد آسوده تر است.
شاد باشيد
بدرود.
salam man avalin bare omadam inja kheyli hal kardam bahal minevisi khaste nabashi
va movafagh bashi
چه طوري دخمل مخمل؟ آخر هم ايميلت را نفرستادي تا عکس بفرستم. به هاتميل بزن لطفا.
Posted by: ماهمنير at May 25, 2004 4:05 AMشعر زيبايي انتخاب كردي....وقت كردي سري به وبلاگ ما هم بزن...
Posted by: mona at May 22, 2004 4:22 PMمهرگان تو كجايي؟دلم برات خيلي تنگ شده دختر! يه دست بيليارد بزنيم ، پوز پيرمرد بخوره؟؟
Posted by: فرين at May 22, 2004 8:51 AMما كي باشيم براي شعر حافظ نظر بديم. ضمنا حرف حساب كه ديگه جواب نداره
Posted by: دوست at May 17, 2004 8:57 AMبه سايتمون كه انقد نيومدي تا هك شد):حالا هم ديگه نمي گم بيا چون احساس ميكنم خودمو كوچيك ميكنم . من بازم ميام ولي ديگه نظر نميدم چون ظاهرآ نظراتمونم برات مهم نيست ولي اگرم بيا براي دل خودم ميام چون وبت آرامش خاصي داره.موفق باشي
Posted by: dadashi at May 14, 2004 9:40 PMگاهي كه دلم برايت مثل آن روز ها تنگ می شود، می گويم ولش کن همه چيز تمام می شود. يا تو می روی يا خودش می آيد، مثل قديم ها يکمی او اخم می کند يکمی هم من، بعدش هم طاقت نمی اوريم، لبخند می زنيم و همه چيز تمام میشود.... اما انگار حالا انگار ديگر نه نيمه ی گم شده ای هست، نه اشکی نه لبخندی...
حالا ديگر همه چيز بين ما گم شده... می ترسم اينبار ديگر نه تو چيزی را پيدا کنی نه من...
مجنون بودنم کار ساده ای نیست !! بعضی وقتا آدم توی همون شرط اولش می مونه !! چه برسه به بقیه ی راه . پاینده باشی .
Posted by: ياسمن at May 13, 2004 3:36 PM