تپه های شنی با تپش باد جا به جا می شوند، ولی صحرا هميشه صحرا باقی می ماند. اين است افسانه ی عشق.
پائولو کوالو
سلام به عاشقان عشق:
احساسي دارم به رنگ سبز ---دلي به رنگ آبي دريا
وچشماني به رنگ اميد ---در كنار ساحلي با شنهاي خاكستري
با درختاني از جنس نسيم---به زيبائي خيال
آن طرف در افق زيبائيها---كشتي رويا را ميبينم كه
آرام به سوي جزيره احساسات من ---سينه دريا را ميشكافد
ادامه دارد...
یه جورایی غمگینه. وقتی خیره می شی به اون نقطه ی بی انتها و ساعتها به چراها و بایدها و نبایدها فکر میکنی دلت بدجوری می گیره میدونم!
میگی تلخه اما منو یاد طعم گس خرمالوی کال می اندازه. می گی بیرحمه اما واسه من همیشه غیرقابل پیش بینی است. عینهو یه انار سرخ! که وقتی پوستش رو می شکافی دونه های سفیدش مثل الماس می ریزه کف دستات!
و زندگی همینه! به همین سادگی...
Posted by: elham at January 22, 2004 3:27 PMباران می بارد. باران...... باران........ باران.........
وقتی باران می بارد می دانم که خدا هنوز از ما نومید نیست.
باران می بارد. باران...... باران........ باران..........
وقتی باران می بارد با هر قطره ی سردش مرا غسل می دهد. مرا پاک می کند از تمام پلیدیها.
باران می بارد.
دستهایت را به من بده. بیا تا سر آن تپه ی سرسبز بدویم. و روی چمنهای خیس دراز بکشیم . و من برایت آواز بخوانم. آوازهای مستی.....
Posted by: elham at January 22, 2004 3:26 PMآه ای دريغ و حسرت هميشگی! ناگهان چقدر زود دير ميشود....
میخواهم گم شوم! شايد بهم بخنديد! اما من دارم میروم که تا مدتی که نميدانم چقدر طول میکشد گم گم گم گم شوم!
بروم آنجايی که هيچکس مرا پيدا نکند. جايی برای عميق فکر کردن. جايی برای رسيدن به خيلی چيزها و نرسيدن به بسياری چيزهای ديگر که لايق نرسيدنند.
میخواهم دوست بدارم بیپاسخ! بینياز! بیآلايش!
میخواهم بنويسم با عشق. بخوانم با شوق. بسرايم با لبخند....
میخواهم بروم به يک جای دور. به سرزمينی ديگر. آنجا که هيچکس نيست. تنهای تنها.آرام آرام.
روزی به من گفتی: برو. هروقت به جايی رسيدی که عشق جز خوبی و شادی و تکامل برايت نيست برگرد. هروقت عاشق عاشق شدن شدی برگرد....
چمدانم را در اين سحرگاه سرد بستهام. امشب خواب به چشمم نيامد. تااکنون که طلوع سپيده است بيدارم. بيدار بيدار! و فکر ميکنم.
و فکر میکنم به تمام زندگیام. و گوش میدهم به تمام فريادها و سکوتها! و بار سفر ميبندم. به قول دوستی: تا ببينيم چه ميشود...
Posted by: elham at January 22, 2004 3:25 PMنارفيق
نگو از دل در اين دنيا به هر ناكس
هزاران از رفيقانت يكي محرم نميگردد
تو اگر ميدانستي كه چه دردي دارد ؟ چه رنجي دارد خنجر از دست رفيقان خوردن آنگاه از من خسته نميپرسيدي كه اي دوست چرا تنهايي؟؟؟؟؟
ز هر جا بگذرد طابوت من غوغا به پا خيزد
چه سنگين ميرود اين تن ز بسكه آرزو دارد
وقتي كه حق حق عشق زجه ي احتياجه
سر جنون سلامت كه بهترين علاجه
كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت
ولي آهسته ميگويم الهي بي اثر باشد
خوشم آمد که از توي اين کتاب يکي از شاه جمله هاش را انتخاب کردي. خوش سليقه اي ديگه. ولي يک جمله هم من برايت از کتاب« در کنار رودخانه ي پيدار نشستم و گريه کردم» مي نويسم: ادم احمق کسي است که مي گويد عشق را مي فهمد و عاقل کسي است که فقط عاشق است.
Posted by: کيا at December 26, 2003 7:49 PM ???? afsaneye E....SH....GH
salam mehregan jan
dar ebteda azat be khatere taype fingilish maezerat khahi mikonam va khoshhalam ke mitavanam matalebe zibayat ra bekhanam dars begiram va nazar ham bedam
omidvaram ke hamin jor por enerji va por tavan be karhat edame bedi
ba tashakor az to hamvatane azizam
عشق مثل قطاري تفكر آدمي را به مسافرت مي بره .
عشق مثل قطاري در گذره.
مسافري مي خواهد كسي كه سفر پيشه كند .
كسي كه با عشق برود.
سلام ..
Posted by: ابی at December 11, 2003 4:51 PMtineyjerha donya khodeshan ra darand,man papiche shoma nemishawam .mansoram bishtar eshghe as dsat rafte ya shekast khorde ya yektarafe bud .ba elham as "hich mago" wa "hyf omram" mehregan neweshtam .eshegh miayad omirawad.wa mimanad, ta jaye khalish ra eshgh dobare pur konad .ekhtelafe nasl betasir ham darand nabud.lylaye asis
Posted by: akram mohammdi at December 11, 2003 1:53 PMkhahare golam , are agar vagheyish bashe hamishe baghi mimoone , vali on vagheyisho peyda kardan kare sadeyi nist va che khube uni ke peyda kard pasesh nazane, va ghadresho bedune
Posted by: negahe neda at December 10, 2003 5:48 AM . بعضی ادمها به اسامی و بر چسب ها توجه زیاد نمی کنند . من فکر می کنم که خصوصیت قشنگیست بجای انکه نکوهیده باشد .
ادمی زنده است چون این فقط یکی افسانه های عشق است
و اگر ميايد و ميرود پس آدمی به چه زنده است
Posted by: ل at December 9, 2003 6:09 PMدر جواب خانم محمدی بايد بگوئيم:
شايدهم نه...
فکر ميکنم پائولو كوئيلو را معمولا به اين شکل مينويسند
گر چه برخي کلاماتِ از زبانهاي ديگر که واره زبان ما ميشود اشکال نا متناسبي پيدا مي کند .
اين يکی که ديگر پرتقالي!!! هم هست...
mehrgane asis.ba inke be khodam ejase nimideham be donyaye khase to sar besanam.ma shoma ra mibuyim,afsane eshgh sheni nist ,miayad o mirawad,bawar kon.
Posted by: akram mohammadi at December 9, 2003 5:40 PM