December 4, 2003

بنفش، عشق، انتظار

در اين دنيا همه چيز را مي توان خريد. زيباترين ماشين، قشنگ ترين ويلا که شايد وقتي پنجره هايش را بگشايي آبي دريا را موج بزني. بهترين وزيباترين لباس ها، شيک ترين کفش ها و.........
اما عشق فروشي نيست، تمام دنيا را هم که بفروشي نمي تواني آن را بخري.
ولي با همه ي اين ها برايت از هر چيز بي اهميت تر است. چه ارزشي دارد که کسي شب و روز در انتظار ديدار تو باشد يا تمام احساسش را برايت به رنگ بنفش نقاشي کند؟
دشت ها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد روييد
گل گندم خوب است
اي دريغا که همه مزرعه ي دل ها را
علف حرزه ي کين پوشانده ست
هيچ کس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست
و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
مصدق

Posted by mehregan at December 4, 2003 11:12 PM
Comments

سلام اين شعر رو جاي ديگه شنيدم
فكر مي كنم توي يكي از دكلمه‌هاي داريوش بود
ولي خيلي حال داد. موفق باشي آتنا

Posted by: آتنا at July 24, 2004 1:41 PM

آخه چرا اذيت مي كني

Posted by: alireza at January 21, 2004 2:13 PM

حالا چرا بنفش؟
سربسته حرف مي‌زنی دختر خوب چرا؟

Posted by: شين at December 6, 2003 6:54 PM

سلام . میگن هر امدی رفت داره . اما ز یاد بهش معتقد نیستم اینچنین هنوز اینجا می ایم و میخوانم ...
بیان زیباتر بودن این نوشته ات از رنگ بقیه نوشته هایت نمیکاهد . اما زیبا بود . خوش باشی .

Posted by: Alireza at December 5, 2003 12:36 AM