در اين ظلمت هزاران شمع روشن کردم
که تو را پيدا کنم
در روشنايي شعله ها پيدايت کردم
ولي تو، تو نبودي
در اين روشنايي هزاران شمع را خاموش مي کنم
که نتواني پيدايم کني
چون تو براي من هرگز تو نخواهي شد
فضاي اين شب تهي
چه بي تپش، چه بي صداست
براي من، که راهي ام
که تشنه ي رهاييم
رهايي از گذشته ها و رفته ها
جز اسم تو، جاري نشد هرگز به لب عبارتي
اما دريغ در حرف تو هرگز نبود صداقتي
تو راهي سپيده اي، خورشيد من نصيب تو
اما من از خورشيد و از سپيده دل بريده ام
بگذار از اين پس فقط شوخي کنيم
تو به شوخي بگو دوستت دارم
من هم مي گويم....
بعد با هم مي خنديم
عشق نهفته شده در قلب ما براي اين نيست که آنجا بماند و عشق تا زماني که آن را ارائه ندهيم عشق نيست.
به او گفتم: چقدر مرا دوست داري؟
گفت: به اندازه ي ستاره هاي آسمان
به آسمان نگاه کردم، ديدم آسمان ابريست.
تپه های شنی با تپش باد جا به جا می شوند، ولی صحرا هميشه صحرا باقی می ماند. اين است افسانه ی عشق.
پائولو کوالو
در اين دنيا همه چيز را مي توان خريد. زيباترين ماشين، قشنگ ترين ويلا که شايد وقتي پنجره هايش را بگشايي آبي دريا را موج بزني. بهترين وزيباترين لباس ها، شيک ترين کفش ها و.........
اما عشق فروشي نيست، تمام دنيا را هم که بفروشي نمي تواني آن را بخري.
ولي با همه ي اين ها برايت از هر چيز بي اهميت تر است. چه ارزشي دارد که کسي شب و روز در انتظار ديدار تو باشد يا تمام احساسش را برايت به رنگ بنفش نقاشي کند؟
دشت ها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد روييد
گل گندم خوب است
اي دريغا که همه مزرعه ي دل ها را
علف حرزه ي کين پوشانده ست
هيچ کس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
و کسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست
و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
مصدق