به زندگي اگر خوب نگاه کني، دردآور است، سخت است، پر از غم است. اگر شادي باشد کمرنگ است و بي مهر.
امروز چراغ هاي دلم را روشن مي کنم، پنجره هايش را باز مي کنم، نور را به جشن پرشوري دعوت مي کنم. رنگ ها در کنار هم نشسته اند. سازها چه شاد مي نوازند. حالا چه شادم، مي رقصم، مي خندم، حالا اين هواي سرد هم مرا نمي لرزاند.
در جشن دل من هم ماه است، هم خورشيد، هم ستاره، هم عشق، هم زيبايي اما غم نه، آنچنان سيليي از من خورده که جرات ندارد اين دور و بر پيدايش شود.
اين منم. مهرگان که حالا اين جشن بزرگ را بعد از مدت ها برپا کرده و پا به پاي رنگ ها مي رقصد. باز گونه هايم از شور گل انداخته، باز شور حرکت دارم، باز چشمانم از شادي مي درخشد.
اين همه زيبايي را چه کسي و چه چيزي از من مي دزديد؟ نمي دانم. هر که بود و هر چه بود، حالا ديگر نيست. گم شده است ديگر هم باز نخواهد گشت. در اين ضيافت آب شده است.
و من برمي خيزم.
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت
گاهي درون من مثل بهشت ميشود .جام نور مينوشم.پنجره باز ميشود و هاله اي از نور مرا در بر ميگيرد.در هواي تاره عشق نفس مي كشم.لبخند مي زنم.و به زمزمه نسيم گوش فرا مي دهم.
Posted by: nooshin at January 21, 2004 1:36 PMچه زيبايي ...مي شكفي و به بار مي نشيني...بهار را به ارمغان مي آوري...كاش بيشتر مي ماندي دوست من...
Posted by: sara at November 15, 2003 2:33 PMراست راستي چه اهميت دارد؟....
Posted by: marzieh at November 15, 2003 5:56 AMمهرگان عزيزم!
تو هميشه در ذهن من جشنی جاودانه هستی. خندههات وقتی روی صدات میپيچند، مرا ياد خاطرههايی میاندازند که از آينده دارم. مهرگان مهربانِ من! خيلی به يادت هستم. کلمه کلمه آن چه را مینويسی میخوانم و چه خوشبختم که میشناسمت، که مهرگانی هنوز در جهان هست که مرا صدا میکند.
behet tabrik migam ninie golam, tavalode dobare at ro tabrik migam , hich chiz arzeshe ino nadare ke cheshmaye khoshgele khaharamo ghamgin kone.N
Posted by: dadashi at November 13, 2003 5:55 PMمن خانه ام را بر هيچ نهاده ام از ینروست که تمام دنیا از ان منست . گوته
Posted by: Alireza .jodaoftadeh at November 13, 2003 5:06 PM