November 9, 2003

خسته شدم

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي
انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم
مني که عمرم و زندگيم، تو چشماي تو بود
باورت نمي شه از رنگ چشات خسته شدم
تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي
با کدوم بهانه بنويسم برات خسته شدم
انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه
انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم
تو چي فکر کردي خيال کردي من عاشق مي مونم
من از اين فکراي غرق ادعات خسته شدم

درست مث تقويمي که عوض مي شه سر بهار
مي ندازمت يه گوشه و ديگه مي ذارمت کنار

مريم

Posted by mehregan at November 9, 2003 9:29 PM
Comments

امان از خستگی..

Posted by: ابی at November 11, 2003 12:45 PM

چه بی رحم!

Posted by: kia at November 11, 2003 12:37 PM

ممنون .

Posted by: a at November 11, 2003 1:10 AM

اسمت معناي واقعا قشنگي دارد.....
همانند نوشته هايت پر از تازگي بود بارايم....

Posted by: سارا at November 10, 2003 3:51 PM

a man who no longer has a homeland, writing becomes a place to live

from Adorno

Posted by: at November 10, 2003 1:07 AM

سلام . یک بار نوشتم فکر کنم دستم خورد حذف شد ...وب لاگ اقای معروفي باعث اشنايي با برخي نوشته ها شد که پاسخ مستقیم جدا افتادگی را به من نمیداد (انچه که از درون کشور نصیب میشود و جای شکایتی نیست ). مدتی از روزمرگی ها در این خاک وهوا در کاوشی در شن نوشتم و گاهی اکنون در یکی دیگر . امیدوارم برای برخی از وب لاگها ی ساکن این خاک که نوشتم پاسخی نه مانند از درون کشور برایم بفرستند . بهر حال شما هم چون دیگر لینک های ملکوت خوش مینویسید .سلامت باشید .علیرضا .بن .المان

Posted by: alireza at November 10, 2003 1:03 AM