دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق، من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو
حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم
حيف غصه اي که خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم
حيف رؤيام که واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيف شب ها که نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو، تو خواب
حيف فرصت هاي نقرم، حيف عمرم و دقيقه م
حيف هرچي به تو گفتم، راستي راستي حيف سليقه م
حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم توي روزي که مي گن تولدت بود
حيف هرچي که سپردم، حيف هرچي که نبودي
مريم
آري، ما غنچه ي يک خوابيم
غنچه ي خواب؟
آيا مي شکفيم؟
به تماشا چه کسي مي آيد؟
چه کسي ما را مي بويد؟
چرا ما آدم ها قدر زندگي را نمي دانيم؟
تازه وقتي دچار مرض بي علاجي مي شويم، يادمان مي افتد زنده بوديم و چه کار ها مي توانستيم بکنيم. وقتي مي داني فقط چند ماهي زنده خواهي ماند، تازه قدر اطرافيانت را مي داني، تازه قدرت را مي دانند.
ما آدم ها تا زماني که سالم و سرحاليم، عشق را زير پا مي گذاريم، مي خواهيم به هم نشان دهيم که غرور داريم، غرورمان را نمي شکنيم که چيزي به هم اهيا کنيم. ما همديگر را مي شکنيم.
تازه وقتي بايد کسي را ترک کني، مي فهمي که چقدر دلت برايش تنگ مي شود. کسي که شايد تا ديروز به زور تحملش مي کردي.
مي نشيني يک گوشه ي دنج و خلوت و در رؤياهات گم مي شوي. دوست داري دست هاي کوچکش را بگيري تا با هم در همين خيابان هاي غربت بدويد، گاهي هم به هم نگاه کنيد و از خنده روده بر شويد.........
مي نشيني يک گوشه ي دنج و خلوت، فقط زار مي زني که او هم به زودي خواهد مرد. براي اين زندگي تمام خواهد شد. اگر مي ماند.... آخ اگر مي ماند.....
من تمنا کردم که تو با من باشي
تو به من گفتي : هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه ي اين هرگز کشت
ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه، آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور، پنجرمون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلهاي عاشق و نازه هنوز
ماه من غصه نخور، حافظ واست باز مي کنم
شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي کنم
ماه من غصه نخور، دنيا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنيم، تو هم جدا، منم جدا
مريم
به زندگي اگر خوب نگاه کني، دردآور است، سخت است، پر از غم است. اگر شادي باشد کمرنگ است و بي مهر.
امروز چراغ هاي دلم را روشن مي کنم، پنجره هايش را باز مي کنم، نور را به جشن پرشوري دعوت مي کنم. رنگ ها در کنار هم نشسته اند. سازها چه شاد مي نوازند. حالا چه شادم، مي رقصم، مي خندم، حالا اين هواي سرد هم مرا نمي لرزاند.
در جشن دل من هم ماه است، هم خورشيد، هم ستاره، هم عشق، هم زيبايي اما غم نه، آنچنان سيليي از من خورده که جرات ندارد اين دور و بر پيدايش شود.
اين منم. مهرگان که حالا اين جشن بزرگ را بعد از مدت ها برپا کرده و پا به پاي رنگ ها مي رقصد. باز گونه هايم از شور گل انداخته، باز شور حرکت دارم، باز چشمانم از شادي مي درخشد.
اين همه زيبايي را چه کسي و چه چيزي از من مي دزديد؟ نمي دانم. هر که بود و هر چه بود، حالا ديگر نيست. گم شده است ديگر هم باز نخواهد گشت. در اين ضيافت آب شده است.
و من برمي خيزم.
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت
ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي
انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم
مني که عمرم و زندگيم، تو چشماي تو بود
باورت نمي شه از رنگ چشات خسته شدم
تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي
با کدوم بهانه بنويسم برات خسته شدم
انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه
انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم
تو چي فکر کردي خيال کردي من عاشق مي مونم
من از اين فکراي غرق ادعات خسته شدم
درست مث تقويمي که عوض مي شه سر بهار
مي ندازمت يه گوشه و ديگه مي ذارمت کنار
مريم
دلا ياران سه قسمند ار بداني
زباني اند و ناني اند و جاني
به ناني نان بده از در برانش
محبت کن به ياران زباني
وليکن يار جاني را نگه دار
به جانش جان بده تا مي تواني