October 28, 2003

صبر، ديو بي شاخ و دم زندگي من

با وجود کلمه ي صبر انگار زندگي هيچ لذتي نداشت. بله، من دختري بودم که صبر کردن جزو برنامه ي زندگي ام نبود. از وقتي که يادم مي آيد همه بهم مي گفتند: عجله کار شيطونه يا گر صبر کني ز قوره حلوا سازم. ولي من از اين حرف ها سر در نمي آوردم، همان کاري را مي کردم که در گنجايش بي صبري ام بود. البته بايد بگويم که هنوز در دوران آموزش به سر مي برم.
وقتي مي فهميدم بايد در انتظار چيزي باشم، ديگر قادر به انجام هيچ کار ديگري نبودم. فقط در فکر و خيال گم مي شدم يا هر چند دقيقه يک بار سراغ يخچال بيچاره مي رفتم، غر مي زدم يا مثل بچه هاي کوچولو شروع مي کردم به آبغوره گيري. وقتي کسي مي گفت: بايد صبر داشته باشي، غصه ام مي گرفت. از اين کلمه اي که هر روز مي شنيدم متنفر بودم. البته هنوز هم دل خوشي از آن ندارم ولي خوشبختانه ديگر مثل گذشته کلافه ام نمي کند. خوب نمي توان توقع داشت که يکباره از اين امتحان به قول خودم سرسخت سربلند بيرون آمد. براي يادگيري صبر هم بايد صبور بود.
ولي حالا مي دانم که صبر چقدر مي تواند ديدگاه انسان را نسبت به همه چيز عوض کند.
اين را مديون دوست عزيزي هستم که با صبر زيادش، بدون پافشاري باعث شد که ناخداگاه مجبور به تلاش براي يادگيري اش شوم. دوست مهرباني که بي صبري و لجبازي ام باعث آزار و اذيتش شد. تا صبر و طاقت او را مي ديدم، فکر مي کردم همه چيز برايش بي اهميت است پس دوباره بي صبر مي شدم و مي خواستم خودم را از او رها کنم. دريغ از اينکه نمي دانستم بي صبري ام نه تنها به خودم بلکه به ديگران نيز آسيب مي رساند، و همين باعث مي شد که از من خطاهايي سر بزد که براي جبرانشان نا توان مي شدم.
براي شروع صدها بار زمين خوردم، اما بلاخره نتيجه ي شيرينش را حس کردم. اميدوارم اين جبران محبت هايت باشد. محبت هايي که با وجود غيبتت، از من دريغ نکردي و مثل خورشيد از آن دور دورها بر من تابيدي، گاهي مرا سوزاندي که ياد بگيرم هنوز روي زمين زندگي مي کنم. اين صبر اولم را تقديم مي کنم به تو که برايم خيلي عزيزي.

Posted by mehregan at October 28, 2003 6:18 PM
Comments