October 18, 2003

خدانگهدار

اين بار گوشت را خوب به من بسپار. به من. من که نمي دانم برايت از کجا شروع و به کجا ختم مي شوم. من که توي دستهايت مثل عروسک قشنگي تکه تکه مي شوم. من که مدام در پيچ و خم هاي حرف هايت راه گم مي کنم. من که دروغ هايت را به فال نيک گرفتم .
من از شهر سياه تو سفر خواهم کرد. چشمهايت را خوب باز کني، رفتنم را مي بيني! اين سفر آغاز زندگي جديديست بدون تو. بدون هيچ فريب و حيله.
خدانگهدار


سهم من از تو چه بوده، غيرآزار
تويي که دنيا برات شده يه بازار
من تو رو به چشم ياري ديده بودم
تو منو اما به چشم يه خريدار

Posted by mehregan at October 18, 2003 12:07 AM
Comments

دریغم می آید از « ما»
که در گذر یک برگ ریزان
چه ناباورانه
به « من» سقوط کردیم
بی آنکه حتا
بر گور این پیوند جوانمرگ
مرثیه ای درخور بسراییم

کیا

Posted by: kia at November 9, 2003 6:44 PM

و ايمان بياور به لحظه هاي كه مي گريزي
كه باز متولد مي شوي و اينبار متولد شده اي از خودت از سفر از عشق
از يكي شدن ...

Posted by: nc at October 31, 2003 7:27 AM

سفر كنيم ،سفر ابتداي بيداري است....

Posted by: marzieh at October 20, 2003 7:45 PM