October 15, 2003

دلم خيلي گرفته

امشب ديگر ماه هم نيست که به حرفهايم گوش کند. چقدر سخت است وقتي نمي تواني از دردت براي کسي صحبت کني. تنها مي توان در خيالات گم شد که آن هم از قراري ممنوع است که مبادا اين خيالات همه چيز را خراب کند. پس بايد چه کرد. آب هم يک جا بماند مي گندد چه برسد به نگراني هاي من.
با چه کسي بايد حرف زد؟ اصلا چه کسي آن را مي فهمد؟ چه کسي روي زخمت مرحم مي گذارد؟ نه اينجا هيچ کس نيست. نه غمت را کسي مي بيند، نه شاديت را. چقدر دلم گرفته. چقدر دلم تنگ است. ماهم که برگشت همه چيز را به او مي گويم. او هميشه گونه هايم را مي بوست و مي گويد: صبر

حالا که رسيدم اينجا، پر قصه برا گفتن
پر نياز تو براي، آه کشيدن و شنفتن
تو رو با خودم غريبه، از غمم جدا مي بينم
خودمو پر از ترانه، تو رو بي صدا مي بينم

Posted by mehregan at October 15, 2003 11:14 PM
Comments

سلام. واي اينقد دلم گرفته دارم خفه مي شم!!!
اگه اون بود نمي ذاشت حال من اينجوري باشه!!!...

Posted by: رها at March 20, 2004 7:43 PM

تنها نبينمت! چرا اين قدر ناله؟ باز مثل اينکه بايد کلی برايت منبر بروم. حالا ان‌شاءالله می‌آيم و يک سخنرانی مفصل برايت می‌کنم تا بدانی که آن سابقه از کجا آمد و اين لاحقه تا کجاست!

Posted by: قبله‌ی عالم at October 17, 2003 7:13 PM

گاهي فكر مي كنم اگه دلم تنگ نشه ،دلم براي تنگ شدنش تنگ ميشه.....

Posted by: marzieh at October 16, 2003 7:17 PM

azize man .. zendegi ta boode hamin boode

Posted by: Avaa at October 16, 2003 12:10 PM