دلم برات تنگ شده بود. تو چه فصلي هستي! همه رنگي. زردي. سرخي. بوي آتش مي دهي.
من در آتش تو متولد شدم. من در آتش تو عاشق شدم، جان گرفتم، دلتنگ شدم، ديوانه شدم، مردم و زنده شدم، اميدوار شدم، انتظار کشيدم، سکوت کردم، با خيالت زندگي کردم. تو ولي با لذت سوختن من را تماشا مي کني.
اي کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم. تو فصل پاييز مني. خوش آمدي. اي کاش هميشه اينجا مي ماندي. در کنار مهرگانت.
به خيالم که تو دنيا، واسه تو عزيزترينم
آسمون ها زير پام، اگه با تو رو زمينم
به خيالم که تو با من، يه هميشه آشنايي
به خيالم که تو با من، ديگه از همه جدايي
بدو خوبمون يکي، دست تو تودست من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندوني
اين ديگه يه التماسه، من مي خوام بياي بموني
مهرگان ،اينجا همه چيز عاليه....مخصوصا با آهنگي كه گذاشتي...
Posted by: marzieh at October 11, 2003 7:21 PMبه خاطر اسم زيباي وبلاگتون وارد شدم
Posted by: آينده پيش رو at October 7, 2003 1:10 PM