September 9, 2003

سفر تو، مرز تنهايي من

ديشب حتي با لالايي تو هم به زور خوابم برد. فکر و دلهره امانم را بريده بود. وقتي بيدار شدم هنوز دلهره داشتم. دلهره ي دلتنگي. بغض عجيبي گلويم را مي سوزاند. به بيرون نگاه کردم. آسمان هم دلش گرفته بود ولي مثل من يک قطره اشک هم نمي ريخت.
وقتي اينجا هستي هم نمي بينمت ولي همين که اينجايي مرحمي هستي براي درد کهنه ي اين دل دلتنگ. مي دانم دوباره بر مي گردي، ولي حالا تنها تر از هميشه ام، حالا ديگر اين شهر را دوست ندارم. تو که نيستي اينجا رنگي ندارد. اينجا دلگير و سرد است. نمي دانم چگونه اين زمان طولاني تر از طولاني سفرت را سر کنم که گذر ثانيه ها برايم مانند گذر ساعتهاست.
حالا شبها ديگر به ستاره ها نگاه نمي کنم. نگاهم به پرنده گان چشمک زن است که گاه و بي گاه در اوج اين آسمان بي تو گرفته، مسافران را به مقصد مي رسانند. نگاه منتظرم به آنهاست چون مي دانم با يکي از آنها برمي گردي.

از روزي که تو رفتي، پريده رنگ شادي
ماه و خورشيد مي تابن، مثل يه روز عادي
به چشم خسته ي من، آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده

Posted by mehregan at September 9, 2003 11:38 PM
Comments

سلام
خيلي وقته كه سر زدن به شما شده كار هر روز من...نوشته هات خيلي قشنگه .گاهي وقتها آنقدر به حس من نزديكه كه خودمم مي مونم....مثل نوشته امروزت.آخه منم از ديشب يه مسافر دارم.....

Posted by: marzieh at September 11, 2003 12:34 PM