بس کن از پرسش- اي سوخته دل!
بس که گفتي دلم ساختي خون
باورم شد که از غصه مستي.
هر که را غم فزون گفته افزون!
عاشقا! تو مرا مي شناسي!
قلب من نامه ي آسمانهاست
مدفن آرزوها و جانهاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشک نهانهاست
نيما
مهرگانِ نازنينم! خيلی خيلی خشنودم که مینويسی. عشق آدميان را در همه جا به هم پيوند میدهد، در سکوت يا در سخن. عشق را صد هزار زبان است در سکوت. قبلهی عالم از دژ سکوت در همگی ناظر است! به وليعهد گفته بودم که در سکوت هم سخن میگويم.
Posted by: قبلهی خاموش at October 4, 2003 12:38 PMنيستي خانمي.نكنه با ما قهر كردي؟
//گر به همه عمر خويش باتو برآرم دمي ....حاصل عمر آندم است باقي ايام رفت//