September 29, 2003

بس کن از پرسش

بس کن از پرسش- اي سوخته دل!
بس که گفتي دلم ساختي خون
باورم شد که از غصه مستي.
هر که را غم فزون گفته افزون!
عاشقا! تو مرا مي شناسي!
قلب من نامه ي آسمانهاست
مدفن آرزوها و جانهاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشک نهانهاست

نيما

Posted by mehregan at September 29, 2003 7:49 PM
Comments

مهرگانِ نازنينم! خيلی خيلی خشنودم که می‌نويسی. عشق آدميان را در همه جا به هم پيوند می‌دهد، در سکوت يا در سخن. عشق را صد هزار زبان است در سکوت. قبله‌ی عالم از دژ سکوت در همگی ناظر است! به وليعهد گفته بودم که در سکوت هم سخن می‌گويم.

Posted by: قبله‌ی خاموش at October 4, 2003 12:38 PM

نيستي خانمي.نكنه با ما قهر كردي؟
//گر به همه عمر خويش باتو برآرم دمي ....حاصل عمر آندم است باقي ايام رفت//

Posted by: marzieh at October 4, 2003 12:37 PM