بس کن از پرسش- اي سوخته دل!
بس که گفتي دلم ساختي خون
باورم شد که از غصه مستي.
هر که را غم فزون گفته افزون!
عاشقا! تو مرا مي شناسي!
قلب من نامه ي آسمانهاست
مدفن آرزوها و جانهاست
ظاهرش خنده هاي زمانه
باطن آن سرشک نهانهاست
نيما
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه مي انديشم،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانايي بخشش داري.
دستهاي تو توانايي آن را دارد،
که مرا، زندگاني بخشد.
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
مصدق
به دور و برم که نگاه مي کنم يه چيزهايي مي بينم که واقعا خنده داره. يه مثال مي زنم:
آقايون اين دوره زمونه همه نازدار شدند. چشم نازک کردن، قهر کردن و عشوه، فقط مخصوص خانمها نيست. فکر مي کنم تصورشان هم اين است که با ناز کردن غرورشان بهتر حفظ مي شود.
حداقل خانمها وقتي ناز مي کنند يه ظرافتي دارند. هر چه خانمها بيشتر در اجتماع حضور پيدا مي کنند و قوي تر مي شوند، آقايون لوس تر و ضعيف تر. فقط اميدوارم که در سالهاي آينده بارداري هم به اين خصلت جديدشان اضافه شود.
به قول معروف: مرد هم بود، مردهاي قديم
تيتيش نديدم مثل شماها تا به حال
اي بابا ول کنين جون من ، بي خيال
گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو
ديشب حتي با لالايي تو هم به زور خوابم برد. فکر و دلهره امانم را بريده بود. وقتي بيدار شدم هنوز دلهره داشتم. دلهره ي دلتنگي. بغض عجيبي گلويم را مي سوزاند. به بيرون نگاه کردم. آسمان هم دلش گرفته بود ولي مثل من يک قطره اشک هم نمي ريخت.
وقتي اينجا هستي هم نمي بينمت ولي همين که اينجايي مرحمي هستي براي درد کهنه ي اين دل دلتنگ. مي دانم دوباره بر مي گردي، ولي حالا تنها تر از هميشه ام، حالا ديگر اين شهر را دوست ندارم. تو که نيستي اينجا رنگي ندارد. اينجا دلگير و سرد است. نمي دانم چگونه اين زمان طولاني تر از طولاني سفرت را سر کنم که گذر ثانيه ها برايم مانند گذر ساعتهاست.
حالا شبها ديگر به ستاره ها نگاه نمي کنم. نگاهم به پرنده گان چشمک زن است که گاه و بي گاه در اوج اين آسمان بي تو گرفته، مسافران را به مقصد مي رسانند. نگاه منتظرم به آنهاست چون مي دانم با يکي از آنها برمي گردي.
از روزي که تو رفتي، پريده رنگ شادي
ماه و خورشيد مي تابن، مثل يه روز عادي
به چشم خسته ي من، آسمون از سنگ شده
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده
ازت پرسيدم: معني اسمت را مي داني؟
گفتي: اسمم معنايي ندارد.
راست گفتي. من هم پيدا نکردم.
خودم براي اسمت معني گذاشتم. ماه مهربان، خورشيد سوزان، پرنده اي در اوج آسمان، دور دور، دورتر و بالاتر از ستارگان، درختي خسته و دل شکسته ولي پايدار، آرام و صبور.
با آخرين نگاه و حرفهايت معناي اسمت را گم کردم. اين بار معنايش را در کتاب خواندم. درنگاه من شايد پرنده اي، شايد ماه، شايد خورشيد، شايد درخت، شايد عاشق، شايد معشوق، شايد هم پوچ و بي معني.
ولي معني اسمت خرد و کوچک است.