شبها را خيلي دوست دارم، اولش دلم نمي آيد بخوابم، مي روم لب پنجره ي اتاقم که اول ماه منتظرم را ببينم. نگاهم مي کند و لبخند روي لبش پاک نمي شود. گوشش را خوب تيز مي کند که زمزمه هايم را بشنود.
رفتي و تنهام گذاشتي، توي اين دنيا اسير
بيا تا فرصتي مونده، دست خستمو بگير
حالا دوست دارم بخوابم. تو هم هميشه هستي. هميشه خودت مي آيي، بدون اينکه صدايت کرده باشم يا انتظارت را بکشم. اول با مهرباني صدايم مي کني. سرم را که بالا مي آورم به چشمانم نگاه مي کني و لبخند مي زني. من هم خيره به چشمانت جان مي گيرم. چشمانت پر از غم است، ولي چيزي نمي گويي. گاهي هم گريه مي کني. نمي دانم چرا. دلت مي خواهد پيشت بمانم و اشکهايت را خودم پاک کنم.
مي گويي: اين سرنوشت است
نمي دانم دنبال چه مي گردي، انگار خودت هم نمي داني. گم شده اي، دوست هم نداري کسي دوستت داشته باشد. وقتي مي خواهم چيزي بگويم مجالي نمي دهي. همه ي حرفها را دروغ مي پنداري.
تا به حال به حرفهايم گوش کرده اي؟ تا به حال سراغي از لبخند بي رنگ و چشمهاي باراني ام گرفته اي؟
پر از کينه ودردي و غرق لذت از کينه. همه را از خودت مي رهاني. داد مي کشي و خودت را در امواجش رها مي کني. فقط خودت را قبول داري و مي خواهي قهرمان باشي. زيادي به خود مغروري و نمي داني که اين غرور روزي شکسته خواهد شد. هيچ وقت براي آنچه مي خواهي نمي جنگي. دوست داري ديگران براي خواسته هايت دست به هر کاري بزنند و وقتي به نتيجه نرسيدند، باز گله مي کني که مرا شکستيد، هوسبازيد و مي خواهي انتقام بگيري.
تا به حال به فرياد دل کسي گوش داده اي؟
نه، فقط دوست داري درد دل کني. ترسويي. از عشق، از محبت، از دلي که دوستت دارد مي ترسي. از من هم مي ترسي.
با تو هستم، تو که خيلي بي رحمانه و بي تفاوت لبخندهاي ساده ام را سوزاندي و نگاه هاي بي ريايم را خاموش کردي و گفتي همه اش دروغ بود. من که خالصانه تمام وجودت را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت تو پر کردم.
ولي توي خوابم که مي آيي باز هيچ نمي گويم، باز نوازشت مي کنم تا تو هم بخوابي و مثل من رها شوي. آن شب که ديگر نيامدي، بدان من هم ترکت گفتم. اين بار از دلم رهاندمت.
مهرگان جان ....اين همه احساس و پاکي مرا ياد بهترين دوستم در ايران مي اندازد با خوابهايش .... احساس مي کنم مدتهاست مي شناسمت....
Posted by: ترزا at August 31, 2003 4:57 AM