August 5, 2003

قاصدک

آسمان آبي رنگ و صاف است و آن دورترها که شايد دلم به سويش پر کشيده رفته رفته نارنجي مي شود. با همه ي اينها لبخند ماه را هم مي توان ديد.
مادربزرگم هميشه مي گفت: اگر قاصدکي ميهمانت شود، خبر خوشي آورده و پدرم همزمان مي خواند:
قاصدک، هان چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
قاصدکم را توي مشتم گرفتم تا با او حرف بزنم، شايد او حرف مرا بفهمد. حرفم سنگين است، با اينکه دلم را مي فشارد، گفتنش دردي را دوا نمي کند. دردم سنگين تر است، توي باغچه ي دلم نشسته، دلش هم نمي آيد گلها را پس بزند و خود را رها کند. با مرده هم که نمي شود حرف زد، به ريشت مي خندد. از صدايت بيزار است. نمي داند دلي هم هست که او را زنده کند. تا وقتي زنده است اصلا به حرفهايت گوش نمي دهد، خواسته ها و درد دلت که جاي خود دارد.
يادت هست، آن شب کار مي کردي، داشتي لامپ ها را باز مي کردي
. سرم روي ميز بود و نگاهت مي کردم. ديدم! دستت را سوزاندي ولي باز خودت را لوس کردي و گفتي: آي دستم، دستم سوخت. خواستم زخمت را ببوسم ولي گفتم شايد دردت را بيشتر کنم. خودت که مي داني اسمم را درد گذاشته بودي. گفتم:
بگيرش زير آب سرد.
حوصله نداشتي، خسته بودي. سيمها را از دستت گرفتم که راحت آن را به دهانت بچسباني و خيسش کني، بلکه آرام شوي.
قاصدکم را رها کردم تا به آن دوردورها پر بکشد. به همان دوردورهاي نارنجي رنگ. به خوابگاه خورشيد. مي دانم، مي دانم صداي قاصدکم زيباست، آزارت نمي دهد
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد:
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک، ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

Posted by mehregan at August 5, 2003 11:29 PM
Comments

از آن نوشته هايي بود كه خواندنش مرا به ذوق مي آورد ... سرخوش سرمست باش!!!

Posted by: افسون فسرده at August 13, 2003 5:36 PM

مهرگان چقدر قشنگ می نويسی

Posted by: بابک at August 7, 2003 11:22 PM

مهرگان جان دستت درد نکنه

Posted by: vahid at August 7, 2003 11:16 PM

مهرگان عزيز!
از اميد حرف‌زدن می‌دانی چقدر دشوارتر و انسانی‌تر است؟

Posted by: دوست پراگی at August 6, 2003 7:54 AM

مهرگانِ عزيزم! راه تجربه دراز است. همه راه‌ها را هم که بروی، تازه می‌فهمی اول راهی. يعنی خاصيت زندگی در اين است که اهلِ زيستن باشی. حرکت کنی. نمانی، و گر نه می‌گندی.

قاصدک‌ها هم دو جورند. قاصدک‌های فريب و دروغ و قاصدک‌های نور و اميد. اصلاً چرا قاصدک؟ جبرييلِ اميد. زندگی يعنی اميد. اگر اميد داشته باشی در اوجِ اسارت، آزادی. اميدت که مرد در عين آزادی، اسيری. خودت می‌ميری.

من نمی­گويم که: «وقتی که دل تنگه، فايده‌اش چيه آزادی». می‌گويم وقتی سلسله‌ی اميد را ديگر جنباندن نخواهی، آن وقت نه در آزادی سودی هست و نه در زندگی. گريبانِ اميد را سخت بچسب. شرايط زندگی هميشه حتماً عوض می‌شود. اما اميد خونِ حيات است. نمی‌گويم همه‌ی اميدها بارور می‌شوند و تمامِ آرزوها محقق. ولی:
اندر اين ره می‌تراش و می‌خراش / تا دمِ آخر دمی فارغ می‌باش.

آن وقت به منزلتی می‌رسی که:
پايت چو به سنگ آيد، دُريت به چنگ آيد
جانت چو به لب آيد، با قند لبی باشد.

پايدار باش و صبور. ما هم هستيم.

Posted by: داريوش at August 6, 2003 3:03 AM