August 30, 2003

شبهايي با تو

شبها را خيلي دوست دارم، اولش دلم نمي آيد بخوابم، مي روم لب پنجره ي اتاقم که اول ماه منتظرم را ببينم. نگاهم مي کند و لبخند روي لبش پاک نمي شود. گوشش را خوب تيز مي کند که زمزمه هايم را بشنود.
رفتي و تنهام گذاشتي، توي اين دنيا اسير
بيا تا فرصتي مونده، دست خستمو بگير
حالا دوست دارم بخوابم. تو هم هميشه هستي. هميشه خودت مي آيي، بدون اينکه صدايت کرده باشم يا انتظارت را بکشم. اول با مهرباني صدايم مي کني. سرم را که بالا مي آورم به چشمانم نگاه مي کني و لبخند مي زني. من هم خيره به چشمانت جان مي گيرم. چشمانت پر از غم است، ولي چيزي نمي گويي. گاهي هم گريه مي کني. نمي دانم چرا. دلت مي خواهد پيشت بمانم و اشکهايت را خودم پاک کنم.
مي گويي: اين سرنوشت است
نمي دانم دنبال چه مي گردي، انگار خودت هم نمي داني. گم شده اي، دوست هم نداري کسي دوستت داشته باشد. وقتي مي خواهم چيزي بگويم مجالي نمي دهي. همه ي حرفها را دروغ مي پنداري.
تا به حال به حرفهايم گوش کرده اي؟ تا به حال سراغي از لبخند بي رنگ و چشمهاي باراني ام گرفته اي؟
پر از کينه ودردي و غرق لذت از کينه. همه را از خودت مي رهاني. داد مي کشي و خودت را در امواجش رها مي کني. فقط خودت را قبول داري و مي خواهي قهرمان باشي. زيادي به خود مغروري و نمي داني که اين غرور روزي شکسته خواهد شد. هيچ وقت براي آنچه مي خواهي نمي جنگي. دوست داري ديگران براي خواسته هايت دست به هر کاري بزنند و وقتي به نتيجه نرسيدند، باز گله مي کني که مرا شکستيد، هوسبازيد و مي خواهي انتقام بگيري.
تا به حال به فرياد دل کسي گوش داده اي؟
نه، فقط دوست داري درد دل کني. ترسويي. از عشق، از محبت، از دلي که دوستت دارد مي ترسي. از من هم مي ترسي.
با تو هستم، تو که خيلي بي رحمانه و بي تفاوت لبخندهاي ساده ام را سوزاندي و نگاه هاي بي ريايم را خاموش کردي و گفتي همه اش دروغ بود. من که خالصانه تمام وجودت را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت تو پر کردم.

ولي توي خوابم که مي آيي باز هيچ نمي گويم، باز نوازشت مي کنم تا تو هم بخوابي و مثل من رها شوي. آن شب که ديگر نيامدي، بدان من هم ترکت گفتم. اين بار از دلم رهاندمت.

Posted by mehregan at 12:37 PM | Comments (1)

August 14, 2003

ني ني و آقاشيره

از آن روزي که ني ني پا رو دمب آقاشيره گذاشت، همه چيز عوض شد. قلب گرم آقاشيره از سنگ شد. ني ني رو تنهاي تنها گذاشت، ميان جنگل تاريک و وحشتناک خاطرات و رفت.
ني ني خيلي کوچولو بود. عقلش نمي رسيد. فکر نمي کرد آقاشيره اينقدر دردش بياد. آخه پاي ني ني هم که وزني نداشت.
ني ني فکر مي کرد آقاشيره مثل شيره، نمي دونست قلب او هم حساس.نمي دونست ممکنه مثل آبنبات چيکه چيکه آب بشه.
چقدر ني ني گفت: چشم. ببخشيد اما آقاشيره گوش نکرد.ني ني فکر مي کرد که آقاشيره با شير هاي ديگه فرق داره.هيچ وقت فکر نمي کرد که آقاشيره هم بشه مثل شير هاي ديگه. خونخوار و درنده که حتي يه روزي هم بخواد ني ني رو بخوره. آقاشيره گفته بود مي خواد ني ني رو امتحان کنه. اما دندون هاي تيز آقا شيره به ني ني دروغ نمي گفتن. ني ني خوب مي دونست که آقاشيره فقط گرسنش بوده.
اين شد که ني ني ترسيد و با يه عالم درد و غصه از پيش آقاشيره رفت. رفت که آقاشيره رو فراموش کنه اما نه گرگ ها، نه شغال ها و نه عقاب ها، هيچ کدام نتوانستند کاري کنند که آقاشيره از ياد ني ني بره.
شايد ني ني براي آقاشيره خيلي کوچيک بود، شايد هم آقاشيره براي ني ني زيادي بزرگ. اما از بچگي به ني ني ياد داده بودند که عشق کوچک و بزرگ نمي شناسد. کم و زياد ندارد. ياد داده بودند که عشق پر از بخشش است نه کينه.
حالا توي اين جنگل به اين بزرگي، با اين همه حيوان چشم هاي ني ني فقط آقاشيره رو مي بينه. ني ني هم که فقط يه دونست. آقاشيره هم که به جز ني ني کسي رو نداره، ني ني هم که نمي خواد دوباره پا رو دمب آقاشيره بزاره، پس همان جا منتظرر ميشينه و به ياد آقاشيره مي خونه:
اشک زماني زيباست که براي عشق باشد
عشق زماني زيباست که براي تو باشد
و تو زماني زيبايي که براي من باشي

Posted by mehregan at 12:54 AM | Comments (5)

August 5, 2003

قاصدک

آسمان آبي رنگ و صاف است و آن دورترها که شايد دلم به سويش پر کشيده رفته رفته نارنجي مي شود. با همه ي اينها لبخند ماه را هم مي توان ديد.
مادربزرگم هميشه مي گفت: اگر قاصدکي ميهمانت شود، خبر خوشي آورده و پدرم همزمان مي خواند:
قاصدک، هان چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
قاصدکم را توي مشتم گرفتم تا با او حرف بزنم، شايد او حرف مرا بفهمد. حرفم سنگين است، با اينکه دلم را مي فشارد، گفتنش دردي را دوا نمي کند. دردم سنگين تر است، توي باغچه ي دلم نشسته، دلش هم نمي آيد گلها را پس بزند و خود را رها کند. با مرده هم که نمي شود حرف زد، به ريشت مي خندد. از صدايت بيزار است. نمي داند دلي هم هست که او را زنده کند. تا وقتي زنده است اصلا به حرفهايت گوش نمي دهد، خواسته ها و درد دلت که جاي خود دارد.
يادت هست، آن شب کار مي کردي، داشتي لامپ ها را باز مي کردي
. سرم روي ميز بود و نگاهت مي کردم. ديدم! دستت را سوزاندي ولي باز خودت را لوس کردي و گفتي: آي دستم، دستم سوخت. خواستم زخمت را ببوسم ولي گفتم شايد دردت را بيشتر کنم. خودت که مي داني اسمم را درد گذاشته بودي. گفتم:
بگيرش زير آب سرد.
حوصله نداشتي، خسته بودي. سيمها را از دستت گرفتم که راحت آن را به دهانت بچسباني و خيسش کني، بلکه آرام شوي.
قاصدکم را رها کردم تا به آن دوردورها پر بکشد. به همان دوردورهاي نارنجي رنگ. به خوابگاه خورشيد. مي دانم، مي دانم صداي قاصدکم زيباست، آزارت نمي دهد
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد:
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک، ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

Posted by mehregan at 11:29 PM | Comments (5)