هر کس از عشق تصويري در ذهن خود دارد.
مي گويند عشق يعني تفاهم، از خود گذشتن، دوست داشتن زياد از حد، سرسپردن، آزادي.
مي گويند گل عشق در يک لحظه مي رويد. در يک لحظه هم بود که دلم تپيد.فقط با يک نگاه. به سرعت يک پلک زدن. انگار کس ديگري مرا کنترل مي کرد، خشک شده بودم.قدرتي نداشتم.دور و برم خالي از آدم شد. فقط برق چشمانم را در نگاهش مي ديدم. مي خواستم به خود بيايم ولي نمي شد، فقط ايستاده بودم، درست مثل برق گرفته ها.
تنها منتظر يک لبخندش بودم، لبخند زد ولي لبخندم را خشک کرد. برايم شمع روشن کرد ولي دلم را در آن سوزاند.
برايم شعر خواند ولي آهسته خواند. سعي کردم بشنوم ولي انگار لب مي زد. صدايش صدايم را خاموش کرد. انگار زبانم را قورت داده بودم. دلم سنگين شده بود و گلويم خشک. دلم بدجوري لج کرده بود، به حالم مي خنديد و از همه چيز لذت مي برد. نگاهم مي کرد و لبخند مي زد، ولي رفت. چشمانش پر از غم بود وگونه هايش خيس. آرام آرام دور مي شد و نگاهش را از من بر نمي داشت ولي رفت. نمي دانستم آن لحظه را چه بنامم.
کافه شلوغ تر شده بود. مرد جواني گل سرخي جلويم گذاشت، چقدر آشنا به نظرم آمد. به آرامي همان لحظه از کافه بيرون رفت. نفهميدم چطور خودم را به او رساندم. گفتم:
آقا گلتون يادتون رفت.
با تمام دلتنگي ها سرم را روي شانه ي باران گذاشتم.فقط نوازشم کرد
.
غم آزادگي دارم، به تن دلبستگي تا کي
به من بخشيده دل سنگي، شکستنهاي پي در پي
از آوار شب و دشنه، چکد از قلب من خوناب
که مي بينم من عاشق، چه ماري خفته در محراب
تقديم به ندا و نيمروش
مهرگان خانم!
دير دير مینويسی! پا به پای ترديدهای قلبت ننشين و گرنه خيلی دير میشود. ما در اين جهان خيلی فرصت نداريم که پای اين و آن ابهام هدر کنيم. نمیدانم. داوری سخت است. پای کلمه اين جاها میلرزد.
راستی يادت نرفته که چه قولی داده بودی؟
مهرگان دلبندم
مدتي است که احساس مي کنم از خودت دور شده اي. تو از بچگي هرگز نتوانستي خودت را پنهان کني. انگار هميشه زير نور افکن ها راه مي رفتي و زندگي مي کردي. حالا هم براي من زياد دور نيستي، براي من همان مهرگان مهربان کوچولويي هستي که کمي گرفتاري دارد و خودش بايد با درايت خودش از پس آن بر آيد. شايد کمي به هواي آزاد نياز داري، نمي دانم. مواظب خودت باش.
عزیزم شهر عشق است اين جا با نوشته های تو مثل خودت زیبا چقدر دلم می خواهد ببينمت
Posted by: زنی به طعم خاک at August 2, 2003 11:53 AMجمله بيقراريت از طلب قرار توست!
طالب بیقرار شو تا که قرار آيدت!
سلام
مرا به ياد داري؟
جردن-شيراز-
بابا امد المان
مهرگان من براي تحصيل به المان-كلن مي ايم.
سارا حقيقي
سلام
عشق فقط يكباره فقط و فقط يكبار
مهم نيست که چه باشد! همين تپيدنها و بیبهانه گريستنهاست که دستش را رو میکند. عشق آن قدرها هم پيچيده نيست. خيلی ساده است. ولی آموختن میخواهد و صبوری. صبر . . . صبر . . . برترين چيز در عشق، صبر است. از قضای روزگار اين همان چيزی است که قبلهی عالم در آن بسی تهیدست است!
Posted by: قبلهی عالم at July 29, 2003 1:12 AMعجيبه عجب تفاهمی
قبل از اينکه مطلبه قشنگه تو را بخونم داشتم از عشق مينوشتم. عزيزم همه چيز در عرظ يک لحظه به سره آدم مياد، مرگ، تولد ،و همچنين عشق.
آيا اين فقط يك سلام خواهد ماند ؟
Posted by: Aran at July 28, 2003 11:28 AM