گاهي جلو پنجره ي اتاقم مي نشينم و به بيرون نگاه مي کنم. خورشيد پيراهن آفتابي رنگش را مي تکاند و زمين را داغ مي کند. پرندگان هم مثل هميشه آسمان را خط خطي مي کنند. ماشينها هم زنده اند. رهگذران مي گذرند و من دوست دارم درونشان را ببينم. تنها ساختمان بزرگ و قديمي و تيره رنگ جلو خانه مان آزارم مي دهد. اهميتي نمي دهم، فقط بلند مي خوانم:
مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن، و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سايه ي برگي در آب
چه درونم تنهاست
اين بار برق ديدگاهم را خاموش مي کنم و باز مي خوانم:
از تنهايي مگريز، به تنهايي مگريز
گه گاهي آن را بجوي و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالي ده
چشمم را که باز مي کنم ماه خورشيد را بوسيده و وداع گفته است.
آيا دلم گرفته است؟
از عشق گفتي.گاه عشق را در نهانخانه دل بايد خاك كرد و نگذاشت كه كسي آن را ببيند يا ببويد. توي اين دنياي مدرن رنگ و معناي همه كلمه ها عوض شده. اما من هنوز وفادار و عاشق به معناي كلاسيك آن هستم. عشق واقعي تو قلب آدمهاي لاستيكي و ترسو حضور ندارد. عشق واقعي توي قلبهاي آدمهاي ناب و دلدار حضور دارد.
براي دختر و فسرهاي ناب
چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم و
چه ساده در گريستن ديگران مي ميريم .
اما ميان دشواري دريا و تبسم كرانه ، فاصله اي هست .
لب اگر تشنه ، جام شوكرانش در پيش
دل اگر تنها ، هزار دشنه ي پنهانش در پشت ...
× سيد علي صالحي
Posted by: Hamid at July 25, 2003 10:16 PMشايد ماه بگيرد، خورشيد بگيرد، اما دل تو نه. دلت از آفتاب و ماه، فراتر و سرافرازتر بايد.
Posted by: دوست پراگی at July 24, 2003 7:50 AMtoye in shabe siyahe meh gerefte
negah kon khorshidi az on doora peydast
azizam donya haminjor nemimone
yeroz akhar mishkane khabe zamone
azizam shab hamishe shab nemimone
:SOBH MISHE AFTAB MIYAD RO BOME KHONE
CHE ZIBAST SHEKOFTANE TO EY GHONCHEYE
ZIBAYE MAN
خوشا به حالِ گياهان که عاشق نورند
و دستِ منبسطِ نور روی شانهی آنهاست . . .
جهان من تنها گنجای يک خورشيد دارد و بس و آن خورشيد هم هر هزار سال يک بار برای من طلوع میکند. هيهات . . . وای به ظلمت بی ماه و خورشيدِ من!