July 19, 2003

عاشقانه

دوروبرم را نگاه کردم، کسي نبود، آرام آرام به طرفش رفتم، چون اگر کسي مي ديد که حتا نگاهش مي کنم چيزي از او براي من نمي ماند.
او را در آغوشم فشردم، با اينکه کچل و تپل بود، ولي پوست لطيفي داشت و عطرش مرا مست مي کرد. بوسيدمش و به درونش پر کشيدم. پوستش را دريدم و به گوشت و خونش رسيدم. حقا که گوشتالود بود. دلم نمي خواست مال ديگري باشد. حسودي مي کردم.

از ترس حمله ي ديگران پوستش را دريدم و پرپرش کردم وشروع کردم به خوردن، که فقط مال من باشد.
حقا که از بچگي عاشق پرتقال خوني بودم.

Posted by mehregan at July 19, 2003 1:46 AM
Comments

با بي صبري منتظرت خواهم ماند.تنها تو هستي كه آمدنت رامي خواهم.نگاهم هميشه به آسمان است.گويي آسمان رامسير گامهاي تو مي داند.ميدانم كه مي آيي،با وقار واستوار
وچه باعظمت خواهد بود آمدنت
به سوي تو مي دوم،كاسه صبر در دستم
وچشماني كه هميشه مشتاق طلوع تو بوده اند
ظهور تو ،مرگ بيداد ست
پس بيا…..
بيا كه هستي در زير سلطه جور
مسخ شدن نسل فردا را تاب ندارد
مي ترسم
مي ترسم از آنچه فردا مي رويد
همين امروز بيا

Posted by: morteza at April 8, 2004 10:16 AM

با بي صبري منتظرت خواهم ماند.تنها تو هستي كه آمدنت رامي خواهم.نگاهم هميشه به آسمان است.گويي آسمان رامسير گامهاي تو مي داند.ميدانم كه مي آيي،با وقار واستوار
وچه باعظمت خواهد بود آمدنت
به سوي تو مي دوم،كاسه صبر در دستم
وچشماني كه هميشه مشتاق طلوع تو بوده اند
ظهور تو ،مرگ بيداد ست
پس بيا…..
بيا كه هستي در زير سلطه جور
مسخ شدن نسل فردا را تاب ندارد
مي ترسم
مي ترسم از آنچه فردا مي رويد
همين امروز بيا

Posted by: morteza at April 8, 2004 10:15 AM

با بي صبري منتظرت خواهم ماند.تنها تو هستي كه آمدنت رامي خواهم.نگاهم هميشه به آسمان است.گويي آسمان رامسير گامهاي تو مي داند.ميدانم كه مي آيي،با وقار واستوار
وچه باعظمت خواهد بود آمدنت
به سوي تو مي دوم،كاسه صبر در دستم
وچشماني كه هميشه مشتاق طلوع تو بوده اند
ظهور تو ،مرگ بيداد ست
پس بيا…..
بيا كه هستي در زير سلطه جور
مسخ شدن نسل فردا را تاب ندارد
مي ترسم
مي ترسم از آنچه فردا مي رويد
همين امروز بيا

Posted by: morteza at April 8, 2004 10:14 AM

گفتی بارونو دوست داری ولی زیر بارون چتر دستت میگیری میگی برفو دوست داری ولی از گلوله ی برف می ترسی می گی گلا رو دوست داری ولی اونا رو از شاخه می چینی می گی پرنده ها رو دوست داری ولی می ذاریشون تو قفس .پس چطور انتظار داری نترسم وقتی می گی دوستت دارم؟!!
(سلام مطالبت خیلی قشنگه بای)

Posted by: طیبه at February 7, 2004 2:23 PM

بازم سلام
اگر توجه كنيد مي بينيد بار سومه كه دارم نظر در يك ساعت و روز ميدم چون واقعا زيبا مينويسيد ومن هم چون متولد ارديبهشت هستم زور جذب اين مطالب ميشم....به هر حال موفق باشيد
خداحافظ مهرگان

Posted by: sina at January 20, 2004 9:35 PM

khaili ziba boood kalak

Posted by: pooya at January 20, 2004 6:33 PM

می‌بينی مهرگان؟ عشق خيلی از آدم‌ها مثل همين پرتقال خونی است، از بيرون رومانتيک و شکوهمند به نظر می‌آيد ولی در واقع مسخره‌ای بيش نيست. بيشتر عشق‌ها در واقع يک بازی زبانی هستند. اگر کسی زبان نداند ممکن است همه چيز را جدی بگيرد!

Posted by: مسيحا at July 21, 2003 12:01 AM

منم پرتقال خوني مي‌خوام:)
سلام
خيلي زيبا بود
موفق باشيد

Posted by: Mohsen at July 20, 2003 12:37 PM

نگو مهرگان. نگو مهر. بگو آذر. بگو آذرخش. بگو آتش پاره.
چشم و دلم به جمال شما نيز روشن. چه خوش نشسته اي بر اين ملکوت. خوش آمدي .

Posted by: ماهمنير at July 19, 2003 7:37 PM

سلام خواهر گلم
خیلی قشنگ نوشتی مثل همیشه. فقط حیف که الان فصل پرتقال خونی نیست. وقتی اومد 10 کیلویی میخریم باهم می خوریم. پس تا بعد.

Posted by: sepideh at July 19, 2003 3:48 PM