July 27, 2003

آيا اين عشق است؟

هر کس از عشق تصويري در ذهن خود دارد.
مي گويند عشق يعني تفاهم، از خود گذشتن، دوست داشتن زياد از حد، سرسپردن، آزادي.
مي گويند گل عشق در يک لحظه مي رويد. در يک لحظه هم بود که دلم تپيد.فقط با يک نگاه. به سرعت يک پلک زدن. انگار کس ديگري مرا کنترل مي کرد، خشک شده بودم.قدرتي نداشتم.دور و برم خالي از آدم شد. فقط برق چشمانم را در نگاهش مي ديدم. مي خواستم به خود بيايم ولي نمي شد، فقط ايستاده بودم، درست مثل برق گرفته ها.
تنها منتظر يک لبخندش بودم، لبخند زد ولي لبخندم را خشک کرد. برايم شمع روشن کرد ولي دلم را در آن سوزاند.
برايم شعر خواند ولي آهسته خواند. سعي کردم بشنوم ولي انگار لب مي زد. صدايش صدايم را خاموش کرد. انگار زبانم را قورت داده بودم. دلم سنگين شده بود و گلويم خشک. دلم بدجوري لج کرده بود، به حالم مي خنديد و از همه چيز لذت مي برد. نگاهم مي کرد و لبخند مي زد، ولي رفت. چشمانش پر از غم بود وگونه هايش خيس. آرام آرام دور مي شد و نگاهش را از من بر نمي داشت ولي رفت. نمي دانستم آن لحظه را چه بنامم.
کافه شلوغ تر شده بود. مرد جواني گل سرخي جلويم گذاشت، چقدر آشنا به نظرم آمد. به آرامي همان لحظه از کافه بيرون رفت. نفهميدم چطور خودم را به او رساندم. گفتم:
آقا گلتون يادتون رفت.
با تمام دلتنگي ها سرم را روي شانه ي باران گذاشتم.فقط نوازشم کرد
.
غم آزادگي دارم، به تن دلبستگي تا کي
به من بخشيده دل سنگي، شکستنهاي پي در پي
از آوار شب و دشنه، چکد از قلب من خوناب
که مي بينم من عاشق، چه ماري خفته در محراب


تقديم به ندا و نيمروش

Posted by mehregan at 9:54 PM | Comments (9)

July 24, 2003

پنجره

گاهي جلو پنجره ي اتاقم مي نشينم و به بيرون نگاه مي کنم. خورشيد پيراهن آفتابي رنگش را مي تکاند و زمين را داغ مي کند. پرندگان هم مثل هميشه آسمان را خط خطي مي کنند. ماشينها هم زنده اند. رهگذران مي گذرند و من دوست دارم درونشان را ببينم. تنها ساختمان بزرگ و قديمي و تيره رنگ جلو خانه مان آزارم مي دهد. اهميتي نمي دهم، فقط بلند مي خوانم:
مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن، و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سايه ي برگي در آب
چه درونم تنهاست
اين بار برق ديدگاهم را خاموش مي کنم و باز مي خوانم:
از تنهايي مگريز، به تنهايي مگريز
گه گاهي آن را بجوي و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالي ده
چشمم را که باز مي کنم ماه خورشيد را بوسيده و وداع گفته است.
آيا دلم گرفته است؟

Posted by mehregan at 12:24 AM | Comments (5)

July 21, 2003

رنگارنگ

.زير باران ايستادم و چرخي زدم. خورشيد به من چشمک مي زد
چشمم را بستم، همه جا سفيد شد.بار ديگر که چشمهايم را بستم، همه جا زرد شد.بار سوم نارنجي، بار چهارم قرمز،بار پنجم بنفش،بار ششم نيلي و بار هفتم سبز.
.چقدر به رنگين کمان نگاه کرده بودم

Posted by mehregan at 11:23 PM | Comments (3)

July 19, 2003

عاشقانه

دوروبرم را نگاه کردم، کسي نبود، آرام آرام به طرفش رفتم، چون اگر کسي مي ديد که حتا نگاهش مي کنم چيزي از او براي من نمي ماند.
او را در آغوشم فشردم، با اينکه کچل و تپل بود، ولي پوست لطيفي داشت و عطرش مرا مست مي کرد. بوسيدمش و به درونش پر کشيدم. پوستش را دريدم و به گوشت و خونش رسيدم. حقا که گوشتالود بود. دلم نمي خواست مال ديگري باشد. حسودي مي کردم.

از ترس حمله ي ديگران پوستش را دريدم و پرپرش کردم وشروع کردم به خوردن، که فقط مال من باشد.
حقا که از بچگي عاشق پرتقال خوني بودم.

Posted by mehregan at 1:46 AM | Comments (10)

July 16, 2003

بادِ مهرگان

فردا که بر من و تو وزد بادِ مهرگان
آنگه شود پديد که نامرد و مرد کيست!

Posted by dariushm at 10:47 PM | Comments (15)